خوب است بدانیم که گاهی انچه میکشیم درد بی او بودن نیست تاوان با او بودن است
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

من اومدم دوباره ولی اگه رفتم دیگه برگشتنم دست خداست

 

 

من نمیدونم چی بگم فقط اومدم بگم من دوباره برگشتم

 

 

اگه کسی منو یادش باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 21:57  توسط یاس  | 

اینم بخاطر شما

                 اقای امیری عوضش کردم

بنظرتون خوب شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وشما دوستای عزیز یه هم استانی گفت قالبتو تغییر بده منم تغییر دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 13:22  توسط یاس  | 

 امروز صبح ساعت نه طبق معمول خواب بودم ولی یه دفه یه صدای وحشتناک منو از خواب ناز بیدار کردبگین خب

همزمان بااون صدا که صدای جرقه بود از جعبه تقسیمای اتاقم اتیش میومد بیرون بگین خب

 منم که چشمام به زور باز میشد در عجب بودم که اخه چه اتفاقی افتاده که از دیوار اتیش میاد بیرون همینجوری هاج وواج مونده بودم که یه دفه کولر خاموش شد دوباره یه دفه بوی سوختگی اومد!منم خیلی ترسیدم همه برقارو قطع کردم بعد دیدم دیوار به شدت سیاه شده ومن میترسیدم به بابا بگم که این اتفاق افتاده اخه تقصیر من بود کولر از غروب روشنه تا عصر روز بعد!مامان اومد گفت زود پاشدی؟گفتم برقا اتصالی کردن اونم به بابا گفت وبه طرز غیر منتظره ای بابا هیچی نگفت واز اونجایی که کارمند بازنشسته ی اداره برقه وهمیشه به عنوان کارمند نمونه انتخاب میشده با همکاری من که یه دختر نمونه هستم همه چیو مثل روز اولش کرد

ولی....

هنوز کولر اتاقمو روشن نکردم اخه میترسم دوباره خراب شه!همکار بابام میگفت یه مغازه ی خیلی بزرگ که پر از مبل بوده بر اثر همین اتفاق سوخته من دیگه بیشتر ترسیدم الان هم خیلی گرمه با پنکه زنده موندم بخداااااااااااااااااااااااااااااا

نظرتوووووووووون؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 12:41  توسط یاس  | 

تاحالا شده ازیه چیزی بترسین ولی دلیلش رو نفهمین؟

خیلی حس بدیه خیلی حالمو گرفته ومیگیره

بعضی وقتا میشه اینقد اذیت میشم که دلم میخوادخودزنی کنم بعضی وقتا هم دلم میخواد گریه کنم

شاید افرادی باشن که مثل من هستن واین مشکل رو دارم ولی من میخوام بدونم ازچیه این ترسای بی دلیل ازچیه این دلشوره های عجیب که باعث سردرگمی من تو زندگی میشه

کسی میدونه؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1392ساعت 16:7  توسط یاس  | 

مسئولیت هرگونه برداشت از این داستانک برعهده خواننده است...

          روزی هرکسی که شما دلتان می خواهد از جایی که فکر می کنید مناسب است                       

          رفت به همان جایی که فکر می کنید ودر انجا اتفاقی افتاد که مد نظر شماست بعدهم

          بر گشت شاید هم بر نگشت که این هم به شما بستگی دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 19:28  توسط یاس  | 

مثل چندین جنگ تحمیلی گذشت        انچه در دوران تحصیلی گذشت

دوستانم درس می خواندند ومن          فکر می کردم به یک کار خفن

دوستانم حرف سنگین می زدند           دم به دم بر پا و بنشین میزدند

عاقبت از بس که هی بر پا شدند          نور چشمان معلم ها شدند

در علو تجربی وارد شدند                     عشق گاز و مایع وجامد شدند

در زبان فارسی دانا شدند                    جزو نزدیکان مولانا شدند

شک ندارم عین سعدی میشوند            حافظ و عطار بعدی میشوند

من ولی اکسیر بر مس میزدم                جای درس ومشق هی پس میزدم

بی خیال شیمی و جغرافیا                    بود کارم پانتومیم ومافیا

هر که چون من بی خیالی میکند            سیم هایش اتصالی می کند

هی نخواندم درس وچشمم کور شد       سد راهم عاقبت کنکور شد

حال گاهی تست شیمی می زنیم         گاه گل یا پوچ تیمی میزنیم

بعد ازاین هرجا سوالی حل کنم             ای دریغ ازمن اگر سنبل کنم       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 9:5  توسط یاس  | 

خدایا منو ببخش

بگو خب...

خدایانمازروزه هامو قبول کن

بگو خب...

خدایاکاری کن اونایی که دوسشون دارم دوسم داشته باشن

بگو خب...

خدایا کاری کن از امپاس شدید در بیام

بگو خب...

خدایا دوست دارم توهم دوسم داشته باش

جون من بگو خب.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 23:22  توسط یاس  | 

خدایا دوستت دارم میدونی؟ صدامو میشنوی؟باید بلندتر صدا بزنم؟

باید چطوربگم طوری که همه بدونن؟

باید چطور بگم خسته شدم و دارم دیوونه میشم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 22:59  توسط یاس  | 

خسته شدم بریدم کسی حالیشه؟کسی میفهمه؟دارم دیوونه میشم دارم میمیرم

زندگی برام خیلی سخت شده...چن ساله از خدا میخام زندگیمو حالمو خوب کنه

 ولی روز به روز بدتر میشه اخه گناه من چیه؟چیه که نباید یه لحظه اروم باشم چیه که همیشه باید بغض داشته باشم نمیدونم شاید مشکل از خودمه شاید من نمیتونم زندگی کنم اخه یه دختر۱۸ساله چرا باید اینقد نااروم باشه اونم از بچگی تا الان مگه چی از دیگران کم داره چرا باید همه جا تحقیر بشه چرا هیچوقت نبایدراحت به هدفش برسه چرا همه رو دوست داره ولی هیشکی دوسش نداره من یه دخترپاکم و ادم فروش نیستم بد نیستم بخدا راست میگم ولی بقیه چیز دیگه ای فکر میکنن فک میکنن من بدترین دختر دنیام حتی دوستام حالا کسی میتونه کمکم کنه اروم

بشم کسی میتونه اشکامو پاک کنه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 21:15  توسط یاس  |